سيد ظهير الدين مرعشى
30
تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )
كه والى رويان بود به زوبين بزدند و هلاك كردند . و بيستون را به كچور بر تخت بنشاندند . چون خبر به شاه اردشير رسيد لشكر جمع كرده به رويان شد و بسيارى از مخالفان را به قتل آورد بيستون گريخته پيش ملاحده رفت . ملاحده نزد شاه فرستادند كه اكنون اگر قريهء هرجان را به ما مىدهى او را بند كرده به خدمت مىفرستيم . شاه اردشير التفات نكرد و گفت بيستون كيست كه من به سبب او كلوخى را به ملاحده دهم و زرّين كمر را كدخدا ساخت و ولايت را به دو داد و تقويت كرد تا به مراتب آباء و اجداد رسيد و در سنهء ششصد و ده فرمان حق يافت . ملك بيستون بن زرّين كمر ( شرف الدوله ) مردى بود با نهيب و تمكين ، و در آن وقت اردشير وفات يافت و در مازندران ضعفى در ملوك پيدا شد ، و ملوك گيلان دست تغلّب برآورده خواستند كه ديلمستان را در تصرف خود درآورند . استندار بيستون به مقاومت ايشان برخاست و به قتل و جدال مشغول گشت و يك روز آرام نگرفت و چند نوبت لشكر گيلان را منهزم ساخت و تا پشت گيلان در عقب دوانيد . در بلاد گيلان شب از خوف او كسى را خواب نبردى و اگر ناگاه آواز طبل برآمدى گفتندى : اينك رستمداريان رسيدند . ملك بيستون در جبال لاهيجان به حكومت بنشست و حكّام آن ولايت طوعا و كرها متابعت مىكردند و كله استندار او را مىگفتند ، زيرا كه پيوسته خود خود را از سر جدا نكردى . از آن سبب موى سرش كم شده بود . آخر در سنهء ششصد و بيست در چنگ اجل فانى گشت و فرمان حق را سر نهاد . فرزند او ملك فخر الدوله نماور بن بيستون به جاى پدر بنشست و چندان كه پدر به قهر و غلبه ملك و ولايت نگاه مىداشت او به رفق و مدارا با مردم رفتار مىكرد . دشمنان بيستون با فرزند او تمرّد و عصيان كردند و با ملاحده سخن در ميان نهادند تا آنكه ملاحده را در رويان در آمدن مجال شد و ملوك باوند به سبب خديعت سيّد ابو الرضا العلوى مامطيرى - و آن مامطير اكنون به بارفروش ده اشتهار دارد - كه شمس الملوك شاه غازى رستم بن اردشير بن حسن را كشته بود ضعيف شده بودند و امراى